کلبه فراقط!!!
شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 3:9 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
تمومه سهم من از تو همين بود .. ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 3:7 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
طعم خيس اندوه و اتفاق افتــــــــــــاده ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 3:5 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
دو دريچه دو نگاه دو پنجره دو رفيق دو همنشين دو حنجره دو مسافر تو مسير زندگي دو عزيز دو همدم هميشگي
با هم از غروب و سايه رد شديم قصه ي عاشقي رو بلد شديم
فکر مي کرديم آخر قصه اينه جز خدا هيچکي ما رو نمي بينه
دو غريبه دو تا قلب در به در دوتا دلواپس اين چشماي تر
دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چين دوتا دور افتاده ي تنها نشين
عاقبت جدا شدن دستاي ما گم شديم تو غربت غريبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود چشم پر حسادت زمونه بود
دو غريبه دو تا قلب در به در دوتا دلواپس اين چشماي تر
دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چين دوتا دور افتاده ي تنها نشين
![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 3:4 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
چيست؟ چيست فرق آدمي با جانور؟!! تا كه مي نازد به خود نوع بشر آدمي را گر نبود اين امتياز بود بيش از جانور غرق نياز هست اين نيروي ممتاز بشر عقل دور و انديش و آينده نگر بر شگفتم...بر شگفتم من چرا اين برتري؟!! گشته در او مايه ي وحشي گري در طبيعت بي گمان هر جانور هست در هنگام سيري بي خطر من نميدانم...نميدانم چرا نوع بشر؟! وقت سيري ميشود خون خوارتر؟!!! در ميان جنگل دور و دراز هيچ حيوان ديده اي هم جنس باز؟!! هيچ شيري ديده اي در بيشه زار؟! جمع شيران را كشد بالاي دار؟!! هيچ گرگي ديده اي كه از بهر مقام گرگ ها را كرده باشد قتل عام؟!!! هيچ ماري ديده اي با زهر خود كشته ها بر پا كند در شهر خود؟!! هيچ ميمون ساخته بمب اتم؟!! تا كه هستي را كند از صحنه گم ديده اي؟!!! ديده اي هرگز الاغي باربر مين گذارد كار زير پاي خر؟!! هيچ اسبي ديده اي غيبت كند؟!! يا به اسب ديگري تهمت زند؟!! هيچ خرسي آتش افروزي كند؟!! يا گرازي خانمان سوزي كند؟!! هيچ گاوي ديده اي كه از اعتياد داده گاو و گاوداري را به باد؟!! پس چرا؟!! پس چرا انسان با عقل و خرد آبروي دام و دد را مي برد؟!! پس بوٌد ديوانه اي بي آزارتر زآنكه محروم است از عقل بشر مولوي استاد حكمت در جهان كرده بس اين نكته را شيرين بيان ((آزمودم عقل دورانديش را بعد از آن ديوانه سازم خويش را)) زين سبب آنكس كه مي نوشد شراب تا شود لا يعقل و مست و خراب چون شود از عقل و حيرت بي خبر شرف دارد!!!!!!!!!!!! پس شرف دارد...شرف دارد به شيخ حيله گر ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 3:4 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
یکی مثل تو که میره ، یکی مثل من می میره یکی شکل خدا ، هر چی داده ، یهو پس می گیره هوا روشن میشه ولی چرا دلت هنوز شبه و زندگیت توی گلوت ، هر روز نزدیکتر به لب ِ بدت میاد از باورت ، هوای مرگ توی سرت می خوای تموم بشی مثل آرزوهای پرپرت
یکی مثل تو نمیاد گرم کنه این تن سردو اما من هر روز زنده تر که بیشتر حس کنم دردو تو پارۀ قلبمی که خون ازت میگذره تو رو ازم بگیرن ، راحتــــمو میبَره تو گوشه های لبی که با تو میشه خندید تو رو ازم بگیرن ، احساسمو میشه دید
یکی مثل تو نمیاد و هیچ چیز بهتر نمیشه روزهای سختی میگذره ، باقی مونده هنوز ریشه کسی جاتو نمی گیره ، هیچ چیز آروم تر نمیشه که یک حس وحشی میگه هیچ چیز بهتر نمیشه تا یک فرشته میرسه بعد از سالهای دراز و گوشه های لب تو دور از همو بخنده باز ببین آفتاب هنوز گرمه ، نورش هیچ کمتر نشده اما خوب که فکر می کنی ، هیچ چیزی بهتر نشده هیچ چیزی بهتر نشده هیچ چیزی بهتر نشده هیچ چیزی بهتر نشده
تو تسکین یه دردی که سالهاست با منه تو رو ازم بگیـــرن ، بنیانمـــــو میکَنه تو قسمتی از چشمی ، که خواب با تو ممکنه تو رو ازم بگیرن ، تا صبح پلک نمیزنه
یکی مثل تو نمیاد و هیچ چیز بهتر نمیشه روزهای سختی میگذره ، باقی مونده هنوز ریشه کسی جاتو نمی گیره ، هیچ چیز آروم تر نمیشه که یک حس وحشی میگه هیچ چیز بهتر نمیشه ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 2:58 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
روزگار ما همه شک و تردید // هی دویدیم هی زدیم تا به اوج رسیدیم از تموم دردا توی سرما و گرما // پلی ساختیم ما از نمه زیرزمین ها تا اسمون ها دستای ما خالی مغرور اما // فدا کردیم ما خواب شبارو واسه ارزوها
در نزن که بازه در // واسه حرفای تازه تر سواره کلمات بشیم کم کم // اگه پایه ای بشین ترکم دربست بریم به مرکزو // مرحم بدیم به هر زخم و هر کس که سیره از درد // و پس حرکت به زیر هم کف چپ و راست به هر در زدیم // سبک رپ و راک و از دست ندیم مثل برق و باد و از هر طریق // درد و رنج مارو هرکس ندید میدونی که کسی پشت ما نیست // واسه دستگیریم این مژدگانیست پس میشه رشد ما ریسک // ولی اینا مانع رشد ما نیست مغزم سراسر تو فکر نو // نبضم هماهنگ با مترونوم تو میبینی دستم میکروفون و // خوب میخونم این و رو ریتم تند و هوو اینه سلاحه دستم // و میاد از سینه صدای خستم وقتشه همه با هم یکی بشیم // حرف قلب و راحت بگیم
زندگیمون و روی ساز میرقصونیم // به هر دلیل به هر کجا که میخوایم میبریم پای به پای ترس بین راه اسمون // به هر دلیل به هر کجا که بگی سر زدیم از تموم دردا توی سرما و گرما // پلی ساختیم ما از نمه زیرزمین ها تا اسمون ها دستای ما خالی مغرور اما // فدا کردیم ما خواب شبارو واسه ارزوها سالیان سال توی زیر زمین ها // با ترس و لرز واسه ارزوها فریاد زدیم ما زندگیمون و روی ساز میرقصونیم // به هر دلیل به هر کجا که میخوایم میبریم قصه های دردهای ما پایانی نداره // اما پاکی دستهای ماست که اوج و میاره ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 2:56 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
اصفهان يكي از شهرهاي مبنايي براي كشور ايران در طول تاريخ بوده و هست اين شهر از معدود مراكز باستانشناسي ارزشمند جهاني و بسياري از آثار باستاني آن در ليست آثار بشري به ثبت رسيده است اگر از تاريخ اين شهر سخن به ميان آيد سرگذشت آن تا اعماق اساطير و افسانه ها ريشه دارد تاريخ اين شهر از يك سو به سليمان و نوح متصل و از سوي ديگر پايگاه نهضت كاوه آهنگر بر عليه ضحاك خونخوار معرفي مي گردد. ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 2:53 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
گلپایگان : اردستان : خوانسار : آران و بیدگل : سمیرم : نطنز : فریدون شهر : خمینی شهر : فلاورجان : شاهین شهر و میمه : برخوار : لنجان : ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 2:50 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 2:46 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:55 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:54 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:52 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
![]() سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:34 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
جريانات رختخوابي اصولاً از جذابترين موضوعات در زندگيه بشريه. يك جورايي هم در دنيا اينطوري شده كه اصولاً آقايون بايد دنبال اين مسائل بدوبدو كنن و خانمها هم ازش به عنوان اسلحهاي مرگبار عليه آقايون استفادهكنن. به هر حال اين جريان واقعيتيه كه هر روز در كنار هر آدمي اتفاق ميافته. اين داستان پايين رو از جايي خوندم و خيلي خنديدم گفتم ترجمه كنم شما هم بخونين. البته كه انگليسيش خندادار تره ولي به هر حالا اين ورژن هم مطلب رو ميرسونه. و اما داستان: يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع هر حادثه ای هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم فقط ميخوام كه بغلم كني." بهش گفتم اخه چراااا؟ و خانم اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار ميكوبونه بهم داد: تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطهي فيزيكي ما هستي! و بعد در پاسخ به چشمهاي من كه از حدقه داشت در مياومد اضافه كرد: تو چرا نميتوني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق ميافته؟ خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثهاي رخ نميده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم و فقط غصه خوردم که چرا در مورد من این فکر رو میکنه... فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم. خانم چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نميتونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفشها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشوارهاي الماس. حضورتون عرض كنم كه خانمم از خوشحالي داشت ذوق مرگ ميشد. حتي فكر كنم سعي كرد من رو امتحان كنه. چون ازم خواست براش يك مچبند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفتهبود. نميتونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزيزم." خانمم در اوج لذت از تمام اين خريدها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم همينها کافیه. بيا بريم حساب كنيم." در همين لحظه بود كه من بهش گفتم: "نه عزيزم من حالش رو ندارم." با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟" بهش گفتم عزيزم من ميخوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه." و موقعي كه توي چشماش ميخوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نميتوني من رو بخاطر خودم دوست داشتهباشي نه بخاطر چيزايي كه برات ميخرم؟" خوب امشب هم توي اتاقخواب هيچ اتفاقي نميافته ولی فقط دلم خنك شده كه فهميده "هرچي عوض داره گله نداره." ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:26 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:25 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:24 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک فقط می خوان بهت بگن :. ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:22 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:22 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
خواستم برایت هدیه بگیرم ![]() |
موضوعات آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان |
|||||||||||||||||||||||||||
![]() |